آهو نبوده ام که شود ضامنم کسی
بی اعتبار مانده ام از زور بی کسی
ای پادشاه عشق کمی التفات کن
شرمنده ام به داد گدایان نمی رسی
در میزنم به پشت درم وا نمی کنی
مردم در انتظار به دل واپسی بسی
جای دگر سراغ ندارم کجا روم
دست مرا بگیر در این اوج بی کسی
باران گرفت در دل دریا روانه ام
گوهر شدم به برج صدف بوده ام خسی