قلب خنجر خورده را از بیش و کم غمگین مکن
کشتی بی بادبان را غرق بحر کین مکن
کوه در توفان بی پایان مقاوم میشود
خویش را با سوزن عیسا بزن سنگین مکن
جلوه آرایی نمی آید به موج جزر و مد
عشق بازی را ذلیل قصه ی گرگین مکن
زیر بار درد میمیرد تب تزویر عشق
بی حقوق و استعانت خویش را تمکین مکن
تیر کج قد کمان را از ازل خم کرده است
راستی را بی نشان از غیرت تحسین مکن
کاخ شاهان را گدایان موریانه میشوند
دولت غافل ز مردم را دگر تضمین مکن
کار دستت می دهد خوش طلعتی روز وصال
زلف خود آراسته با شانه ای پر چین مکن
میدهد رد مظالم مفتی از جیب گدا
خرج از دخل بدون مایه ی مسکین مکن
# خلیل- کاظمی