چشم
اي فداي دو چشم دلبر چشم
هست مرآت وجه داور چشم
قدترا و ولا ترا گويد
چون رسيده دگر به باور چشم
از تنور دل اشك و خون شور
ميخورد روزي مقدر چشم
هم چو گل هم ظريفتر باشد
هست سطان كل پيكر چشم
آسماني ست هميشه باراني
كهكشاني ست پر ز اختر چشم
تا كه از چله ي كمان شد تير
زد چو بسمل به كاسه پرپر چشم
گفت هيچ غم بدتر از اين نيست
كه نبيند رخ برادر چشم
باده خون ،تير ميكش است و خمار
ميكده علقمه و ساغر چشم
فرق بشكافته دست ببريده
كه تماشايي است بنگر چشم
با ثبات قدم به پاي جان
گفت از صدق دل به خواهر چشم
به روي خاك مقتلش با خون
بكشيد عكسها ز اصغر چشم
بر رقيه و لعل خشك او
گريه ها سر نمود يكسر چشم